عشق و دیوونگی

عشق و دیوونگی

عاشق بشی و دیوونه نشی عجیبه! عشقه و دیوونگیاش! اینکه امشب بخاطر خنده‌های دیروزمون وقتی داشتیم تو پارک موقع عکاسی سر به سر هم میذاشتیم، گریه میکنم

ادامه نوشته »

دربی

دربی | کافه | هوادار

تو کافه ، فقط چند دقیقه تا شروعِ دربی… یه دختر و پسر اون طرف تر نشستن دختر:باشه قهر نکن ، استقلالی میشم پسر: تو که روی تیمت تعصب داشتی -اره ولی من همیشه هوادارِ توام خب… +همیشه؟؟ -همیشه… “دوسال قبل” تو همین کافه،منتظر شروعِ دربی -یکیمون آبی یکیمون قرمز …

ادامه نوشته »

تماشاگر

تماشاگر

هیچوقت تو محل با ما بازی نمی کرد… فقط یه گوشه به دیوار تکیه می داد و تماشا می کرد فرقی نداشت وسطی و هفت سنگ و فوتبال، اون فقط تماشاگر بود

ادامه نوشته »

سیگار و شبهای پر از بی تابی

سیگار

عاشق سیگار بود غمم این بود که این سیگار ها ربطشان چیست به شبهای پر از بی تابی راز این بغض ،فغان،ناله و این بی خوابی چیست که مرد مرا برده به سرمای حیاط به تمنای هوای شانه شمشاد ها چیست آن درد مضاعف در شب و هجوم هذیان بین …

ادامه نوشته »

ترس هایم هنوز من را نکشته اند

دختر غمگین

امروز خم شدم توی آینه و به دختر رنگ پریده ای که روبرویم ایستاده بود و داشت رژ لب می زد گفتم: تو یک دختر بیست و پنج ساله ی ترسویی.. نوشتن این جمله زیاد راحت نبود اما راستش را بخواهید من بیشتر زندگی ام را صرف ترسیدن کرده ام..

ادامه نوشته »

لذت پاییز

پاییز

میدانی چقدر لذت دارد این پاییزها را تنها گذراندن ، فکر کرده ای چقدر خوب است صبح زود از خواب بیدار شوی و خیابان سرد و خالی را برای رفتن به مقصدت تنها قدم بزنی،

ادامه نوشته »

پاییز بهاری

انار

عزیز که پُشتی ها و قالیچه ی ایوونو جمع میکرد، نشستم رو میله ها و پرسیدم: چرا جمع میکنی عزیزجون؟ گفت: مادر پاییز داره میشه، برگا میریزه رو قالیچه، تمیز کردنشون سخته، کلافم میکنه! یه نگا به موهای حنا بستش میندازم و یواش میگم: مامان میگه اونموقع ها تا وسطای …

ادامه نوشته »