فرض

دلنوشته

اولین بار که کلمه ی فرض را یاد گرفتم اول ابتدایی بود، خانم معلم مان می گفت فرض کنید دو تا سیب دارید ، یکی اش را میخورید ، حالا چندتا سیب باقی مانده ؟ آنقدر این کلمه برایم نامانوس و عجیب بود که نمیدانی ،فرض؟ فرض بگیرم که دو …

ادامه نوشته »

آهنگ رفتن

آهنگ رفتن | متن عاشقانه کوتاه | متن عاشقانه غمگین | متن عاشقانه جدید | متن عاشقانه قشنگ |

ببین یادته یه دفه بهت گفتم اگه یه روز برسه و تو دیگه نباشى مى شینم فقط “چرا رفتى” همایون شجریانو گوش مى دم؟! همون لحظه ضبطو خاموش کردى, گفتى این آهنگ ها واسه ما نیست! گفتى رفته ها پشیمونن! گفتى مگه مى تونم بدون تو جایى برم اصن؟!!! اون …

ادامه نوشته »

یک دقیقه بیشتر

یک دقیقه بیشتر | متن خیلی غمگین | دلنوشته

پرده ها رو کشیدم ، به سمت میز کوچک کنار اتاق رفتم ، آیینه خاک گرفته بود دستی روش کشیدم و ساعت ها به لبخند شکسته ام در آیینه خیره شدم . بازهم اتاق خفه کننده شده بود،نفس گیر بود،صدایی نمیومد،

ادامه نوشته »

زخم

هیچوقت یادم نمیره… ده ، یازده سالم که بود تو بازی با بچه های فامیل پام گیر کرد به پای یکیشون و افتادم… ساق پای راستم خورد به لبه ی آجر و زخم شد… بدجور زخم شد… خیلی درد کشیدم…خیلی طول کشید تا کم کم جای اون زخم یکم بهتر …

ادامه نوشته »

وانمود

" متن های عاشقانه, " متن های احساسی, دلنوشته های عاشقانه, متن های زیبا,

گل های باغچه را آب می دهم. بوی گل ها تمام حیاط را پر کرده اند. خنکایِ بهار صورتم را نوازش میکند و من هرچه نفس میکشم، گویا دستی، گلویم را می فشارد. به خانه میروم و پشت قالی می نشینم.

ادامه نوشته »

بت پرست

عکس های معنی دار غمگین, تصاویر نوشته دار, عکس نوشته دار غمگین, عاشق

اینروزا اگه عاشق باشی به چشم نمیای! اما اگه انقدر سرد و سخت باشی که جوابِ خداحافظُ با به سلامت جواب بدی عزیز میشی… انقدر عزیز که تمومِ وقتشون رو صرفِ جآ شدن تو دلت میکنن! وقتی به سرد بودنت ادامه بدی براشون میشی بُت و اونا میشن بُت پرست! …

ادامه نوشته »

عکاس

متن نوشته های زیبا | کپشن های زیبا | عکاس | عکس

دختری که من عاشقش شدم و باهاش ازدواج کردم، عکاس بود. اگر باهاشون نشست و برخواست کرده باشی حتما اینو میدونی: عکاس ها آدمای عجیبین! وسط قرار، یدفعه میگفت: «واستا!» منم از همه جا بی خبر میگفتم: «چی شده عزیزم؟!» سریع کیف دوربینش رو باز میکرد و میگفت: «یه چیزی …

ادامه نوشته »

هنوز …

دلنوشته | هنوز

سرشو بلند کرد و تو چشمهام خیره شد یهو ازم پرسید: +هنوزم چاییتو با دو تا قند میخوری؟هنوزم قهوه دوست نداری؟ با پرسیدن این سوال چشم هاش برق زد، یه نگاهی به بیرون و رفت و امد ماشین ها انداختو دوباره پرسید: هنوزم مثل قبل رانندگی میکنی؟ هنوزم نترسی؟ ازم …

ادامه نوشته »