خانه / دلنوشته (صفحه 5)

دلنوشته

خودخواه

دل نوشته عاشقانه

خیلی از اتفاقات مهم زندگی توی قدم زدن میوفته ، مهم نیست تنهایی یا نه ! مهم اینه تو قدم زدن تصمیم های مهمی میگیریم.

ادامه نوشته »

وقتی یکی دوست داره…

متن خاص برای اینستا | ناراحتی

میگن وقتی یکی دوسِت داره همه چاله چوله های تو رو بلده … میدونه واسه چی ناراحتی … یا وقتی خوشحال میشی چشمات چه شکلیه … میدونه چه جوری به بخندوندت … یا چه جوری اشکاتو پاک کنه … بهونه هاتو میشناسه … اینکه یکی چاله چوله هایِ قلبتو پر …

ادامه نوشته »

بی خداحافظی

دلنوشته | دلتنگی

بهش میگم اگه یهو همه چیز عوض شد چی؟ اگه یهو یروز بیای و بگی دیگه دوستم نداری چی؟ اگه یروز یهو تصمیمت عوض بشه چی؟ مثلا به هر دلیلی بعداز یه مدت بفهمی دیگه منو نمیخوای، یا چمیدونم اصلا اگه… اگه یروز که داری توو خیابون راه میری یهو …

ادامه نوشته »

تصمیم با ماست

تصمیم | دلنوشته

تصمیم با ماست؛ صبحمان را مثل هر روز با اشک و بغض شروع کنیم، یا یک خط بزرگ بکشیم روی گذشته…. لبخند بزنیم به آدم مو پریشان رو به رویمان یا چپ چپ نگاهش کنیم… تصمیم با خود ماست؛ بیرون رفتنی خدا به خیر کندی زیر لب بگوییم یا شکرش …

ادامه نوشته »

دلتنگی

دلتنگ | دلتنگی | تنهایی

سرتان را می اندازید پایین و بدون هیچ اجازه و حرفی وارد زندگی کسی میشوید… بعد هم که خسته شدید و حوصلیتان سر رفت همانطور بی هیچ حرف و کلامی سرتان را می اندازید میروید… با خودتان نمیگویید، ‏آدم چطور به دلتنگی هایش حالی کند که کسی که برایش بی …

ادامه نوشته »

زبون نفهم

دلنوشته | زبون نفهم

یادته وقتی حرف گوش نمیکردیم،بزرگ تر ها میگفتن،بچه چقدر تو زبون نفهمی! بعد ها،میخواستن دعات کنن،میگفتن کاش هیچ وقت،گیر ادم زبون نفهم نیوفتی! الان میبینم دور و برمو، که هر کی یه جوری، یه زبون نفهم توی زندگیش داره که دوسش داره! زبون نفهم هایی که، صدبار بهشون ثابت کردی …

ادامه نوشته »

عشق و دیوونگی

عشق و دیوونگی

عاشق بشی و دیوونه نشی عجیبه! عشقه و دیوونگیاش! اینکه امشب بخاطر خنده‌های دیروزمون وقتی داشتیم تو پارک موقع عکاسی سر به سر هم میذاشتیم، گریه میکنم

ادامه نوشته »

دربی

دربی | کافه | هوادار

تو کافه ، فقط چند دقیقه تا شروعِ دربی… یه دختر و پسر اون طرف تر نشستن دختر:باشه قهر نکن ، استقلالی میشم پسر: تو که روی تیمت تعصب داشتی -اره ولی من همیشه هوادارِ توام خب… +همیشه؟؟ -همیشه… “دوسال قبل” تو همین کافه،منتظر شروعِ دربی -یکیمون آبی یکیمون قرمز …

ادامه نوشته »

تماشاگر

تماشاگر

هیچوقت تو محل با ما بازی نمی کرد… فقط یه گوشه به دیوار تکیه می داد و تماشا می کرد فرقی نداشت وسطی و هفت سنگ و فوتبال، اون فقط تماشاگر بود

ادامه نوشته »