متن دکلمه عاشقانه | متن عاشقانه غمگین | کپشن های خاص | متن عاشقانه کوتاه | جزوه

جزوه

اهل جزوه نوشتن و این بند و بساط ها نبودم از همان اول،
یا می خوابیدم سرِ کلاس، یا آهنگ گوش می کردم…
فوق فوقش دوتا هم کاغذ خط خطی میکردم که وقت زودتر بگذرد.
سال آخر بودم که تازه فهمیدم چه قدر چیز خوبیست این جزوه نوشتن و جزوه داشتن!

اولین باری که دیدمش توی راهروی دانشکده بود،
تنه ی محکمی بهم زد و یک ببخشید عجله ای گفت و به سرعت برق و باد دور شد و رفت،
جزوه ای دستم نبود که بریزد زمین و موقع جمع کردن برگه هایش یک دل نه صد دل عاشق هم بشویم و پایانِ قصه مان خوش باشد، نه!
داستان جور دیگری رقم خورد.

سال بالایی رشته ی خودمان بود که فقط همین واحد درسیش مانده بود،
با آن موهای موج دارِ سیاهِ بلند و چشم های تیله ای مشکی شفاف و لباس های دائما تیره اش،
بی سر و صدا می آمد و می‌نشست روی آخرین صندلی کلاس و بی توجه به سر و صداهای بقیه،
سرش را تکیه می داد به پشتی صندلیش و چشم هایش را میبست
و هر ازگاهی با بی حوصلگی فقط ساعتش را نگاهی می کرد و کاری به کار هیچ کس نداشت…

همین طور بی صدا و آهسته آهسته بود که راهش را به دلم باز کرد و شد اتفاقِ مکرر تکراری نشدنیِ سه شنبه های من!
زیر و بمش را که در آوردم از بچه های سال بالایی،
فهمیدم کسی توی زندگیش نیست و کلا اهل این بساط ها نیست
و مهم تر از همه اینکه جزوه نوشتن اصلا توی کارش نیست و
با این که شاگرد اول کلاسشان هم هست، هر ترم از این و آن جزوه می گیرد و این شروعِ قصه ی من بود!

مالِ پیشنهاد دادن و دلبری کردن و اینجور چیزها نبودم،
آنقدری هم مغرور بودم که اول پاپیش نگذارم برای آشنایی و این ها، اما یک راه بهتر سراغ داشتم!
منی که آخرهای ترم به گدایی جزوه می افتادم،
از همان اواسط ترم شروع کردم به جمع کردن ویس و دست نوشته ی هم کلاسی ها و جزوه نوشتن
آن هم با نستعلیق زیبایی که حاصل سخت گیری های مادرم در کودکیم بود
و همه را خاطر جمع کردم که جزوه برای همه است که کسی دیگر جزوه ننویسد.
ترم داشت تمام می شد و کپیِ جزوه ای که نوشته بودم، دست اکثر بچه های کلاس بود
و من کماکان منتظر اصل کاری بودم که بیاید و من اصل جزوه ای را که فقط محض خاطر او نوشته بودم را بهش بدهم
و مابین ابیات شعرهای عاشقانه ای که همان اواخر لابلای جزوه نقش زده بودم، حرف هایم را هم زده باشم.

درست خاطرم هست، آخرین سه شنبه ی ترم بود که وقتی وارد کلاس شد،
یک راست نرفت سمت ردیف آخر و صندلی آخر و آرام قدم برداشت سمتی که من و چندنفر از دخترها ایستاده بودیم
و حسابی گرم حرف زدن بودیم، تا چشمم بهش افتاد قلبم شروع کرد به یورتمه دویدن میان قفس سینه ام،
تا من خودم را جمع و جور کنم رسیده بود کنارمان…
آهسته صدایش را صاف کرد و تا من چند دور بمیرم و زنده بشوم، با متانت خاص خودش گفت:
” ببخشید مزاحم میشم خانما…
خانم کیانی، میتونم یه چند لحظه ای وقتتونو بگیرم؟!”
روی صحبتش با من نبود، با مهتاب بود، با رفیقم…
وا رفتم، درست عین بستنی یخی که گذاشته باشندش روی بخاری وا رفتم!
از ما دور شدند و کناری ایستادند به حرف زدن، همه ی حواسم ناخودآگاه پیش آن دونفر بود، پیش حرف هایشان
” غرض از مزاحمت خانم کیانی، جزوه ی درسو میخواستم اگه براتون مقدوره”
صدای آرام رفیقم را به زحمت می شنیدم
” والا من خودمم از یکی از دوستام گرفتمش جزوه رو، یعنی همه ی کلاس جزوه ی اونو دارن،
فقط برای من ناقصه، دو جلسه آخرو نداره، اگه بخواین میتونم از دوستم بخوام که…!”
پرید وسط حرفش
” نه نه! من جزوه ی شمارو میخوام، مهم نیست ناقص بودنش، همین برای قبولی کافیه! لطف می کنین؟!”
شاگرد اول به قبولی راضی شده بود!
صدایش توی گوشم زنگ می زد،
صدای شرمگین خنده ی مهتاب هم، صدای تعارفات و حرف هایی که رفته رفته صمیمی تر میشد هم…!
حال خوشی نداشتم،
تمام مدتی که من حواسم به موهای موج دار و آستین های تا زده و لبخندهای یک وری مغرورش بود،
او هم تمام فکر و ذکرش پی رفیق شفیق من بوده!
مدتی گذشت تا با خودم کنار بیایم و به بهای چند امتحانِ خراب کرده،
به خودم بقبولانم که نه تقصیر او بوده، نه تقصیر من و رفیقم و جان کندم تا حالیِ دلم کنم که قرار نیست آخر همه ی قصه ها خوش باشد!
از آخر و عاقبت آن دونفر بی خبرم،
اما تنها چیزی که برای من از آن عشق آتشین و نافرجامِ دانشجویی باقی ماند،
یک جزوه ی خوش خطِ پر از شعرهای عاشقانه
و یک نمره ی بیست جلوی عنوان سخت ترین واحد درسی آن ترم و یک لبخند بی اراده موقع یادآوری دلِ خوش و بی دغدغه ی آن روزهایم است!

#طاهره_اباذری_هریس

همچنین بخوانید :

حسرت | متن عاشقانه

حسرت

عادت داشت وقتی که سرکار بودم زنگ میزد و حالم رو میپرسید. وقتی که من …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.